تبليغاتX
موج سبز0110

موج سبز0110
روز هایی به رنگ "آلبالو".
و اينك خبر!!
زندگي

شوق رسيدن

به همان فرداييست

كه نخواهد آمد

تو نه در  ديروزي 

و نه در فردايي

ظرف امروز

پر از بودن توست

"زندگي را درياب."


تولدمه.


ببخشيد اگه آپم قديممي بود.


لينك | نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط هلیا|
در آینده خبر...
خاک ها

 کاخ میشود

 و کاخ ها خاک،

 اما درد را

 از هر طرف که بخوانی

 درد است.


لينك | نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط هلیا|
copy - paste

از دل افروز ترین روز جهان

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو»!

***


حرف جدیدی واسه گفتن نبود.

 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط هلیا|
دارم مثل این خانومه میشم!!

 

ای آسمان مگر دل دیوانه منی؟

کاینگونه شعله میکشی و نعره میزنی؟

نالان و اشکبار مگر عاشقی و مست

با خویشتن چو ما مگرای دوست دشمنی؟


لينك | نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط هلیا|
بدون شرح.

بازی روزگار را نمی فهمم،

من تورا دوست دارم،

تو دیگرى را،

دیگرى مرا،

و همه ما تنهاییم..


لينك | نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط هلیا|
خرداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!!
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸: الان فقط ۶ روز به امتحانات ترم دوم مونده و من اصلا باورم نمیشه که داره

مدرسه ها تموم میشه!!

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸: بچه ها دارن از هم خداحافظی میکنن و تو بغل هم گریه میکنن و غش میکنن،

ولی من هنوز هم باورم نشده که داره مدرسه ها تموم میشه در نتیجه یه گوشه میشینمو به صورتهای

خیس و دماغای قرمزشون میخندم.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸: من امروز امتحان دینی دارم و چون هنوز باور نکردم که مدرسه ها داره تموم میشه

و این امتحانات ترم هست، نتونستم درست درس بخونم و الان فقط اعصابم از دست مادرم خورده

چون کلی داد زده سرم!!

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸: امتحان دینی رو دادم و چه امتحانی هم بود! الانم دارم تاریخ ادبیات هایی رو که

نصفش یادم رفته رو دوره میکنم تا کاملا از یادم بره!!

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸: امروزامتحان فیزیک دارم و مدام هم به یاد حرف های دیروز معلم فیزیکم میفتم.

آخرین برگه امتحان کلاسی جلومه! ۷۵/۲ از ۱۰!! این دیگه اعتماد به نفسم رو به کلی از بین میبره!

۳ خرداد ۱۳۸۸: امروز امتحان ریاضی دارم . ۱ فصل کتاب رو که بارم نیست زیاد! یکی دیگه از فصلاشم

شک دارم! الان سر جلسه ام! تا سوال ۶ یه چیزهایی مینویسم که از نوشتنشون خودم خجالت میکشم

بعدبه سوال ۷ که میرسم میبینم نمیتونم حل کنم! میرم سوال ۸ که وقت کم نیارم ، میبینم اونم نمیتونم

میرم سوال ۹ که میبینم اون هم نمیشه و به همین ترتیب تا سوال ۱۴ پیش میرم!!

الان به شدت گریم گرفته چون ۸ تا سوال رو ننوشتم و تو پاسخ نامه فقط شماره سوال رو نوشتم!!

سوال ۱۵ و ۱۶ رو مینویسم، (تعداد کل سوالا ۱۶ تا بود) بعد بر میگردم سر سوال ۷!

الان امتحان تموم شده و من اومدم خونه! تازه متوجه شدم که امتحانات خرداد شروع شده ولی

چه فایده؟ فهمیدنش فقط باعث خستگیم شد!! دیگه دلم نمیخواد امتحان بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۵ خرداد ۱۳۸۸: امروز امتحان زبان فارسی داریم. یه چیزایی بلدم ! وااااااااااای فردا هم امتحان داریم.

پس من کی استراحت کنم؟!

۶ خرداد ۱۳۸۸: امتحان دفاعی داریم میدیم و من از جلوییم با صدایی که مثلا قراره به مراقب نرسه

میپرسم سرعت صوت چقدره!! خب چون این جور وقتا من به صورت غیر ارادی صدام بلند میشه

مراقبه میشنوه و میگه: آخه آدم دفاعی رو هم تقلب میکنه؟! من الان تقریبا خجالت کشیدم ولی دارم

میخندم! خوب شد برگم رو نگرفت!!

۹ خرداد ۱۳۸۸: امروز امتحان شیمی داریم! شیمی من افتضاحه مخصوصا از ترم ۲ به این ور پس ترجیح

میدم راجع بهش حرف نزنم! ولی یه اتفاق خوبی که امروز افتاد این بود که فهمیدم ریاضی قبول شدم!!

۱۱ خرداد ۱۳۸۸: امتحان زبان داریم. فردا شب هم عروسی دعوتیم!!

۱۳ خرداد ۱۳۸۸: امتحان عربی . من دیشب تا ساعت ۱۱ بیرون بودم ولی با این حال به عروسی

نرسیدیم. یعنی تا ساعت ۱۰ بود ما هم دقیقا ساعت ۱۰ رسیدیم اون جا!! ۵/۱ نمره رو مطمئنم درست

نوشتم!!

۱۶ خرداد ۱۳۸۸: امتحان هندسه دارم! وقتی دارم امتحان میدم احساس میکنم خیلی امتحان خوبیه

ولی بعد از امتحان فقط دعا میکنم نیفتم!

۱۸ خرداد ۱۳۸۸: امتحان آمار رو دادم و الان دارم با خودم میگم اگه آمار و زبان و عربی و هندسه رو نیفتم

بقیه ی درسارم نمی افتم!!

۲۰ خرداد ۱۳۸۸: امتحان جغرافی داریم ولی من چون بعد از امتحان آمار احساس میکردم که تعطیلات

شروع شده نتونستم خوب بخونم ولی در کل بد نبود!!

الان از جلسه اومدم بیرون و رفتم تو دفتر که رضایت نامه رو واسه اردوی فردا بدم!! خیلی داشتیم

سر و صدا میکردیم واسه همین ناظممون داد زد سرمونو گفت میخواد صد سال سیاه نبرنموم اردو چون

سوما اون موقع امتحان داشتن منم مثل کسایی که از جونشون سیر شدن گفتم یه سال سیاهشو که

نبردین حالا میخواین ۹۹ سال دیگش رو هم نبرین؟! بعد دیدم اوضاع خرابه از دفتر اومدم بیرون!!


بچه ها من خیلی خوشحالم از این که امتحانا تموم شد. ببخشید که تو این مدت نشد بیام.

یعنی با وضعی که گفتم نمیشد هم که بیام!!

امید وارم که شما هم امتحناتون رو خوب بدین.

همیشه موفق باشید.

 

اینم یه گل واسه شما دوستای گل

بای بای.

 


لينك | نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط هلیا|
تاخیر..

چیزی واسه گفتن دارم

ولی اینو داشته باشید...


لينك | نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط هلیا|
دلیل
سلام .

بچه ها تو این چند روزی که نبودم احساس میکردم دارم روز ها رو فراموش میکنم

هنوز باورم نشده که الان فروردینه!

من الان حوصله هیچ کاری رو ندارم

حتی حوصله نفس کشیدن، زندگی کردن، این کارا خودش کلی حوصله میخواد.

شاید بگید این ها کارایی هستند که ما هر لحظه به صورت غیر ارادی انجامشون  میدیم

ولی یه لحظه به همین دو کاری که گفتم فکر کنید. واقعا اگه بهشون فکر کنید و درست  و عمیق

هم فکر کنید متوجه میشید که کار های سختی هستند.

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.

واقعا هم پیدا بود! من نمیخوام از الان بگم ۸۸ سال بدیه چون اعتقاد دارم که واقعا برام بد میشه.

ولی من یه چیزی رو از دست دادم. یه چیزی که با از دست دادنش تازه فهمیدم که دلبستگی بهش

حماقت بوده اما نبودنش یه نوع عذابه.

شاید که نه، حتما یه مصلحتی تو کار هست که این اتفاق برام افتاده. گفتن لغت "مصلحت" باعث میشه

آدم راحت تر با مشکلاتش کنار بیاد و سالش رو هم خراب نکنه!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط هلیا|
دوباره!
سلام بچه ها

دوباره من اومدم

تا ازتون معذرت خواهی کنم بابت این که واسه نظراتم تایید گذاشتم.

این " تایید" به لطف دوست عزیزم الهه گذاشته شده چون ایشون محل نظرات بنده رو با مکانی برای درددل اشتباه گرفه بودند ولی اگه کار به جاهای باریک تر هم بکشه بنده خبر حذف این وب رو هم نوید میدم.! در هر حال باز هم عید رو تبریک میگم. بازم میگم سال خوبی داشته باشید. و برای این که پست خالی نباشه...

لبت

که مداد قرمز هفت سالگی ست

طعم تمشک می دهد و

لا به لای موهایت

شرجی شمال و

تو سه تار

با لباس مسی ات رقص و

آنقدر بالا

 که ستاره ها سینه ریزت و

ماه خودش را به تو می ریزد و

باد هم

که هم آغوشی دریا مرد می خواهد


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط هلیا|
و اما...
سلام .

واما...

خبر چهارم!!

خبر چهارم اینه که امروز یعنی "۲۷/۱۲/۱۳۸۷" شانزدهمین سالگرد تولد دوست خوبم نسیبه است.

نسیبه جان تولدتو تبریک میگم و امیدوارم هزار سال زنده باشی.

من اول خبر تولد دوستمو گفتم چون این رفیق من برام خیلی عزیزه!!

پس بابت این که اول عید رو تبریک نگفتم دلخور نشید.

 

بچه ها عیدو تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

"اگه از من بدی دیدید حقتون بوده خوبی هم اگه دیدید حتما اشتباه شده!"

شوخی کردم!

حلال کنید مارو

کسی از یه لحظه بعدشم خبر نداره

همه تونو دوست دارم

بای.


لينك | نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط هلیا|
اتفاق جدید.
سلام .

قبل از آپ خبری رو که دارم میگم و معذرت میخوام که با خبر خوبی نیومدم.

"مادر معلم عزیزم فوت شدن"

-خانوم... درگذشت مادرتون رو تسلیت میگم و امیدوارم که غم آخرتون باشه.


حالا میریم سر آپ:

این من و تو حاصل تفریق ماست

پس تو هم با من بیا تا ما شویم

حاصل جمع تمام قطره ها

میشود دریا بیا دریا شویم.

"مسلما همه میدونن که این شعر از چه کسی هست پس نیاز به گفتن نداره!"

و دو خبر دیگه:

من قرار هست یک وبلاگ درست نم که با این وبم کاملا تفاوت داره از لحاظ محتوا!!

در وب جدید قرار هست که فقط نوشته های خودم رو بگذارم! چه شود...!!

یعنی مثل این وب کپی برداری در کار نیست.

.

دومین خبر:

۲۳ اسفند ماه تولد دوست خوبم پرشیاست.

پرشیا جان تولدتو بهت تبریک میگم و امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی.

خبر چهارم در هفته آینده.

حرفی نیست

بای.


لينك | نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط هلیا|
زندگی...
میگن زندگی

تلخی و شیرینی داره.

شیرینیش که دلو میزنه

پس ما میمونیمو تلخی...


لينك | نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط هلیا|
ماهی همیشه
 با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

 

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 

 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

 

آیینه آیی و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست.

 


لينك | نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط هلیا|
گ. م-ث-ل. گ.ی-ج..
سلام .

عیدتون مبارک


بر سنگ مزارم بنویسید

آشفته دلی

خفته در این خلوت خاموش

او زاده غم بود و ز غم های جهان،

گشته فراموش.


لينك | نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط هلیا|
بی معنی


لينك | نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط هلیا|
خلوته چقدر؟!
  بچه هااااااااااااااااا!!

اینجا چقدر خلوته!

یعنی مدرسه انقدر وقت گیره که نمیشه ماهی یه بار هم به نت سر زد؟!!

ولی اصولا درس مهمتر از وبلاگه!

بریم سر آپ!!


ما ادعا نمیکنیم

که همواره به یاد کسانی هستیم که دوستشان داریم

ولی میتوانیم

ادعا کنیم

که لحظاتی که به یادشان نیستیم

هم

دوستشان داریم..


نمی دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا می گویم از سختی

جرا می نالم از تنهایی دنیا

چرا اشکم ز تنهایی است

نمی دانم نمی دانم

نمیدانم چرا می سوزم از غربت

چرا می ترسم از صحبت با مردم

چرا از همنشینی ها گریزانم

چرا تنها و حیرانم

نمی دانم نمی دانم

شاید ضجه مردی که می نالد ز تنهایی مرا وادار می سازد

شاید

ناله تلحی که می آید ز نای تکه سنگی مرا وادار می سازد

و شاید هم فغان مادری تنها کنار کودک مرده مرا وادار می سازد

شاید فقر و بدبختی مرا وادار می سازد

ولی دانم که بعضی ها ز گفتارم مرا دیوانه  می دانند

و بعضی دیگر از گفتار من رنجور می گردند

نمی دانم چرا تلخ است گفتارم

فقط دانم که بعضی ها ز گفتارم گریزانندو

می ترسند از این  تلخی

می ترسند از این  تلخی.


لينك | نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط هلیا|
تولد!!!
سلام .

 

بچه ها من اووووووووووووووووووووومدم!

بعد از چند وقت؟!

چه میدونم؟!

مهم اینه که نذاشتم بیشتر از این وبم خاک بخوره!

خب اون یه خبری که گفتم ۲ تا شد!

اولین خبر:

۳۰ شهریور تولدم بود.

دومین خبر:

میخوام یه وبلاگ گروهی بزنم که دوستای گلی که میخوان همکاری کنن خبرشو بهم بدن.

اگه شرایط جور شد میزنیم تو کار ساخت و ساز!!

حالا ادامه روند وب رو پیش میگیریم!!


 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


اخی چه عشقولانه!!


این شعره قشنگه

من که خوشم  اومد

بخونیدش!!

ديدم شتابان ميروي ، گفتم کجا؟ يکدم بمان
گفتي نمي خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان
گفتم نشايد اينچنين با اين دلم بازي کني
گفتي که نتواني مرا با گريه ات راضي کني
گفتم در اين شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است
بايد ز مار سمي خوشرنگ دنيا دل گسست
گفتي خمش ، من ميروم، با تو نماند هيچکس
بودن کنارت در قفس؟ هيهات! حتي يک نفس


اگه این شعر هم پس و پیش بود یا قدیمی تقصیر من چیه؟!!
 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط هلیا|
نمیام.
سلام .

بچه ها من تا چند وقت نیستم

ولی اگه بیام با یه خبر میام!

الانم چیز خاصی برا گفتن ندارم

اما چون اصل وبلاگ نویسی گذاشتن مطالب جالب «البته به نظر مدیر وبلاگه!» نه نوشتن درددل و درد آوردن سر خواننده!

منم الان یه شعر میزارم امیدوارم خوشتون بیاد!


باز هم برده فروش،باز تکرار زمان

باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان

_:"آی ، ای مردم شهر کودکم را بخرید

این حراجی ست بزرگ ،زیر قیمت ببرید


همگان جمع شوید دور نادانی من


مبلغی ثبت کنید روی زندانی من


دخترم خوشحال است،اشکهایش بازی ست


نگرانش نشوید ، او به کارم راضیست


ناله هایش پوچ است،نغمه اش بی معناست


یک زمان می فهمد ، پول آزادی ماست


کودکم ارزان شد ، آی مردم بخرید


گرگ ها جمع شوید ، برّه ام را بدرید"


باز هم برده فروش ،باز تکرار زمان


باز تاریخ کثیف ، باز حرّاج زنان .!!


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط هلیا|
آپ یه مدلایی«قدیمی»

از چشمهای من هیجان را گرفته اید                                                                             

                                            این روزها عجب خودتان را گرفته اید

 

با این سکوت و نگاه و غضب به چشم                                                                         

                                                  حرف و کلام و دهان را گرفته اید

 

حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش                                                                           

                                                از این غزل تمام بیان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است                                                                         

                                            لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

 

خانم جسارت است ببخشید یک سوال !                                                                      

                                            با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟

 

خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟                                                                     

                                            کِی  د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟

 

خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟                                                                          

                                              دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟

 

خانم اجالتاًً  برویم  آخر غزل                                                                             

                                       نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

اما به ما نیامده دل کندن از شما ...


لينك | نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط هلیا|
دیر شد.
سلام بچه ها

خوب هستید؟!

من یکی که زیاد خوب نیستم

آخه اومدم یه خبر بد بدم

مادر بزرگ دوست خوبم الهه دو شنبه ی دو هفته پیش فوت شد

الهه جان به شما و خانواده محترمت تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرت باشه.

خب حالا دلیل این که این چند وقت نتونستم به نظرای قشنگتون جواب بدم اینه که ما چند روزی رفته بودیم مسافرت!!

تشکر میکنم از این که تو این مدت فراموشم نکردید.


قطار

سوار که شدند جا مانده بود؛

با دستی وبال گردنش.

 نشسته بود روی نيمکتی بی خيال هياهوی مسافران و عابران.

شنيد که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))

شنيد اما حرکت در بدنش نبود.

پس نشست همانجا روی نيمکت چوبی رنگ پريده و دستش وبال گردنش بود.

 


لينك | نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط هلیا|
؟..

یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست قصه بود

یکی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا

اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از دیوه نبود، پشتشو دوری شکوند

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و   وفا راهی شد تو قصه ها

اونکه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت

قصه ها یه سر رسید، اون به عشقش نرسید

هیشکی خوابشو ندید ، گل یادشو نچید

گم شدش تو قصه ها ، توی شهر عاشقا


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط هلیا|
ب.ر.گ.ش.ت.م
        بد ترین دلتنگی اونه که عشقت جلو چشمت باشه و بدونی بهش نمیرسی!

چقدر این جمله کلیشه ایه.!

ولی ای کسی که اگه خودتم پیشم نباشی فکرت با منه

باور کن...

باور کن...

باور کن...

دلتنگتم.


لينك | نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط هلیا|
حرفی نیست فقط دلتنگشم.

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست دراین تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است

روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقشهایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست دراین خاموشی

دست ها پاها در قیر شب است


لينك | نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط هلیا|
رویا
        اگه به "x" صفر بدیم جواب "y" میشه آرایه ی مبالغه و اگه مقدار جریان عبوریمون برابر  i.t باشه به این نامه میگن نامه اداری.


 

         معلم داره یه ریز حرف میزنه

قراره زبان فارسی درس بده ولی نمیدونم چرا داره از مسافرتش میگه؟!

دفتر فیزیک زیره میز رو پامه اگه این سری هم ناقص باشه آبروم میره

احساس میکنم هرچی خوندم داره با هم قاطی میشه.

هنوز نفهمیدم رابطه نامه اداری با شیشه ی عینک چیه!


هوس کردم مسخره بازی در بیارم

میگم خانوم

معلم یه نگاه میکنه که ببینه صدا از کدوم طرفه بعد که میفهمه منم میگه: اگه یه بار دیگه سوال

چرت و پرت بپرسی از کلاس میندازمت بیرونا!

میگم إ خانوم مثلا اومدیم اشکالامون رفع شه! 


         دلم لک زده واسه این که یه بار دیگه سرم داد بزنه و بگه چرا مثل دراکولا میخندی؟!

یا بگه بهت انضباط "۰" میدم!

کسی چه میدونه "د و ش ن ب ه" ها به من چقدر دیر میرسن!


بچه تر که بودم دلم میخواست همیشه رو یه تیکه ابر بشینم

.

أه

حتی تو رویای منم ابرا  "ک د ر" و بد "ر ن گ ن" !


لينك | نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط هلیا|
؟...
میدونید؟!

خیلی وقته که دنبال یه راهیم.!

یه راهی که باهاش بتونم برم طرفش

یه جوری که غافلگیر شه

اگه بفهمه در میره.!!

دارم به یه جاهایی هم میرسما!

ولی هنوز مونده!

حالا صبر کنید.

 

راستش قضیه از این جا شروع شد

من رفتم پیشش

  با یه سبد گل! 

بعد تقریبا بهش فهموندم

یه مدت گذشت

 اونم اومد

ولی بعد یهو نفهم یدم چی شد که رفت!

 

من فقط یه رابطه ساده دوستانه میخواستم. 

اینم پرچم صلحم!

                           

ولی حالا که خودش نمیخواد

قضیه فرق میکنه!!              

منم از راه های غیر دوستانه وارد میشم!         

خب چه کار کنم؟! 

حالا صبر کنید!! 

                


لينك | نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط هلیا|
آپ بازگشت!!

بچه ها ببخشید که من این چند وقت نیومدم آخه اصلا شرایط روحیم مساعد نبود یه جورایی دلم واسه مدرسه ها تنگ شده و افسرده ام!!

از دوستایی که منو تو این مدت فراموش نکردن و بهم سر زدن تشکر میکنم.

الانم چندتا عکس خوشگل میزارم که حالشو ببرید!

وبازم...

مرررررررررررررررسی که سر زدید!!

 


لينك | نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط هلیا|
قلب-سنگ؟!

نگاهش میکنی

 

قلبت ناله میکند

 

صدای عاشق شدنش را میشونی

 

ولی غرورت اجازه نمیدهد که حتی به آن بیندیشي

 

زمان میگذرد

 

 

ناله ی قلبت دلخراش تر از قبل شده. احساس میکنی بیمار است ولی باز به آن اعتنا

 

نمیکنی. بی اعتنایی تا زمانی که میدانی فقط به اندازه ی یک تپش فرصت مانده.

 

غرور جلویت را میگیرد، میدانی که فلب بیمارت نمیتوند در مقابله منطق پیروز

 

 شود. دلت به حالش میسوزد. غرورت را لگد مال میکنی و به سویش میروی

 

صحبت کردن دشوار است ولی حالا که غروری نیست از قلب پیروی میکنی.

 

 

با صداقت تمام حرف دلت را میزنی و او صدا ناله ی قلبت را میشنود وبا تحقیر به

 

تو مینگرد

 

صدای شکستن می آید! قلبت ترک برداشته . این را میدانی ولی امید به رسیدن به او

 

 تو را پا بر جا نگاه  میدارد. جلو میروی چون یقین داری او باکسانی که دیده ای

 

فرق دارد. میدانی چیزی در او هست که در بیشتر آدمها نیست. باز هم جلو میروی

 

 ، باز هم تحقیر میشوی و باز هم قلبت ترک عمیق تری بر می دارد.

 

 

احساس میکنی فرق او را با دیگران فهمیده ا

 

 

زمان میگذرد

 

 

هزار بار- صد هزار بار، به پیشش میروی. جوابی نمیگیری، قلبت ترک دیری بر

 

میدارد و ادامه می دهی تا جایی که آخرین ترک را احساس نمیکنی نگاهی به قلب

 

نابود شده ات می اندازی و با تمام وجودت مطمئن میشوی که او یک چیز از بیشتر

 

 انسان ها بیشتر داشته و آن یک قلب سنگی بوده.!

 

 


 

این شعر هم واسه این که یه مدت وبلاگ یه جوری بود!

عاشقی راشرط اول ناله وفریاد نیست

تا کسی ازجان شیرین نگذردفرهادنیست

عاشقی مقدور هرعیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

   حالا دوباره میگم!!اینم وب گروهیمون!!    

خب چرا نمیرید توش کلیک کنید دیگه!   


لينك | نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط هلیا|
پنجره

دل من پنجره ای می خواهد

که بتوانم از دریچه ی آن به وجودت بنگرم

و بر بخار شیشه بنویسم در انتظار نگاهت،

تا ابد

 پشت همین پنجره خواهم نشست

که لبخندی به زیبایی دنیا بر لبانت نقش بندد و من برسکوت خیس پنجره بوسه زنم

که فاصله ایست بین ما برای دوری از گناه

 


 

 

.بچه ها این جا کجاست؟!

نمیگید؟!

نمیگید؟!

خب خودم میگم!!

اینجا یه جای تووووووووووووووووووووپ به نام

مستر وحشته

که منو چند تا دختر خانومو آقا پسر باحاااااااااااااال درست کردیم!!  بریدحالشو ببرید!!!


لينك | نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط هلیا|
سکوت...

آرزو میکنم که این شب تمام شود.

تنها مانده ام.

هیچ کس در این دنیا دل نگران این نگران نیست. چشم هایم را میبندم تا شاید که این شب تمام شود. حتی به این راضیم که خود در آن به پایان رسم.

پس این انتها کجاست؟!

تاریکی وجودم را فرا گرفت.

 

* * *

این جا روشن است.

همه چیز. اصلا تاریکی وجود ندارد.

تعجب میکنم

این همه روشنایی؟!پس من در آن چه میکنم؟! شهر من شهر شب است.

نگاهی به طرافم مي اندازم

رفیق من این جاست!

به سویش میروم.

پرواز میکنم.

از دیدنش بال در آورده ام!

آغوش گرمش را میگشاید.مثل همیشه.پذیرای وجود خسته م می شود و چون آفتاب نور امید به تاریکی دلم میپاشد.

سنگ صبورم میشود.از دلتنگی هایم برایش میگویم، از غم نبودنش از نیش و کنایه ی دشمنان و او گوش میسپارد به تمام حرف های تلخم.

* * *

 

روشنایی به همان سرعتی که آمده محو میشود.

 گریه میکنم. التماس میکنم. فریاد میزنم.

«رهایم کنید!»

 بدون او میمیرم.

دست سردی که مرا محکوم به زندگی در این مرداب کرد، بار دیگر مرا از خیال شیرینم به حقیقت تلخ می برد.

.و من با اشک حسرت این شب را به تمامی  شب های زندگی وصله میزنم.


پ.ن:

در مورد قالب

زد به سرم!

اینم وب گروهیمون!!

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط هلیا|
زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

 

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویاهایت برو و

 به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


۱

پ.ن:

چرا وضع این جا اینطوری شده؟!

حالا که این طوریه،

منم تا چند وقت سعی میکنم نباشم!


۲

پ.ن:

ناراحت شدم.


لينك | نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط هلیا|